تبليغاتX
وبلاگ بچه های مهندسی شیمی ورودی 88

وبلاگ بچه های مهندسی شیمی ورودی 88

دانشگاه شهید باهنر کرمان

تغییر عیدانه...وب تکونی...!

سلام به همگی.به همه ی اونایی که دارن این مطلب رو میخونن.چون که ماها خیلی آدمای سلام دوستی هستیم به اونایی هم که این مطلب رو نمیخونن سلام میکنیم!خلاصه اینکه سلام بچه ها.سال هم که داره عوض میشه. امیدوارم همه چی در سال جدید برای شما خوب پیش بره.

خواستم اطلاع بدم که وبلاگمون یه کمی یه تغییرایی پیدا کرده.آدرسش عوض شده!و به انضمام تمامی محتویاتش...

چون این وبلاگ تازه راه اندازه شده از کم و کاستی هایی که داره دلخور نشید.هر کسی میخواد نویسنده بشه یه نظر خصوصی بذاره و بعد براش یوزر و پس رو حداکثر تو یک و نیم سوت میفرستم!مرسی!!!

این آدرسی هم که پایین نوشتم آدرس اصلیه.دیگه خودتون www و همینطور com رو اول و آخرش بذارید...

ukce88.loxblog

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 18:29  توسط عباس رهامی  | 

خوش آمدید

 
تمامی حقوق این وبلاگ مربوط به
بچه های مهندسی شیمی ورودی ۸۸ روز دانشگاه شهید با هنر کرمان
می باشد و هرگونه برداشت و استفاده از آن بدون مجوز غیر قانونی میباشد
2.jpg 

3_2.jpg


به کمک ایزد منان مابچه های مهندسی شیمی ورودی ۸۸ روز دانشگاه شهید با هنر کرمان این وبلاگ را راه اندازی نموده به ایجاد پل ارتباطی بین ورودی های مختلف از دانشگاههای مختلف با رشته های متفاوت.

تمامی اعضای هیئت تحریریه این وبلاگ به همراه چند تن از دوستان و بر مبنای به کار بستن انتقادها و ایده های بازدیدکنندگان محترم برای بهبود و ارتقاء سطح این وبلاگ همت گماشته ایم.سعی خواهد شد که برنامه ها و طرحهای علمی مورد نظر و استقبال دوستان در این وبلاگ اجرا گردد و در ایجاد زمینه و آمادگی و انگیزه و علاقه برای فعالیتهای علمی در بین دانشجویان نقشی بر عهده گیرد.

ــ علاقه مندان میتوانند مطالب مرتبط با وبلاگ را به ایمیل وبلاگ(kimianewsblogfa@yahoo.com ) بفرسیتد تا مطلب شما در صورت امکان در وبلاگ قرار گیرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قوانین وبلاگ:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 14:35  توسط نويسندگان  | 

kimia dwonlod

__________________________________________________

9_2.jpg

معرفی طرح:

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 14:30  توسط ابوالفضل دل آشوب  | 

دنیای جک

سلام بچه ها.گفتم سال جدیدو نمیشه با خنده شروع نکرد اینجوری بود که این پستو گذاشتم پس امیدوارم با خوندن این جکا یه کم بخندید.

ملا زنگ می زنه به تاکسی تلفنی می گه آقا ماشین دارین می که آره می گه خوش به حالتون ما نداریم

به ملا می گن دو دو تا می گه اینارو ولش کن کلمه بگو باهاش جمله بسازم

 داریوش می آید ایران در جمعی می گوید چه بخوانم؟ ملا می گه ابی بخون

 ملا زنگ می زنه به تاکسی تلفنی می گه آقا ماشین دارین می گه آره می گه خوش به حالتون ما نداریم

 

 به ملا می گن دو دو تا می گه این هارو ولش کن کلمه بگو باهاش

جمله بسازم

 

 ملا در سنگ زدن به خونه ی شیطون سنگ کم می اره وایمیسه به فحش دادن

 

 گرگه می ره خونه ی بزبز قندی زنگ می زنه می گه منم منم مادرتون بز غاله ها می گن دروغ نگو آیفنمون تصویریه

 

 شماره موبایله ملا :لاندیور0912206405

 

 ملا می خواست دستشویی بسازه آجر کم می آره اپل می کنه

 

 ملا تو دستشویی می میره روحش تو فن گیر می کنه

 

 ملا می ره دستشویی تا میشینه آروغ می زنه می گه ای وای بر عکس نشستم

 

 بابای ملا تو دستشویی می میره یک ماه بعد هر وقت خود ملا

می رفت دستشویی گریه می کرد بهش میگن چرا گریه می کنی می گه آخه بو بابام می آید

 

 ملا رو داشتن می بردن اتاق عمل ازش می پرسن همراه داری می گه اره خواموشش کردم

 

 ملا زنشو می کشه می ره مرحله ی بعد

 

 ملا می افته تو دره گیم اور می شه

 

 ملا یه سکه می اندازه بالا شیر می اید فرار می کنه

 

 ملا می خوره زمین هوا می ره نمیدونی تا کجا میره

 

 ملا پشتش می خواریده دستش نمی رسیده می ره رو صندلی

 

 به ملا می گن پیامبر کی به رسالت رسید ؟ می گه نمیدونم من سر سید خندان پیاده شدم

 

 ملا می خواست نماز بخونه مهر نداشت امضا می کنه

 

 یه نفر با ملا دعوا می کنه ترکه می زنه تو گوشش یارو بلند می شه می گه یا پنج تن ملا رو بلند میکنه می زنه زمین ملا می گه نامردا ششتا به یکی

 

 آدمخوارها تو یه جزیره ملا رو می گیرن می خواستن با پوستش قایق درست کنن ملا چاقو می گیره طرف شکمش می گه اگه بیاید نزیک قایقتون رو سوراخ می کنم

 

 ملا می ره کله پاچه فروشی.  یارو میگه قربون پاچه بزارم می گه بزار می گه کله بزارم می گه بزار می گه چشم بزارم می گه نه نامرد صبر کن برم قایم شم

 

 کبونر ملا گم می شه تو روز نامه آگهی میده بیه بیه

 

ملا می ره قبرستان گل گیرش نمیاد کمپوت می خره

 

 ملا با کت و زیر شلواری تو خونه نشسته بود می گن چرا کت پوشیده می گه شاید مهمون اومد می گن خوب چرا زیر شلواری پوشیدی می گه آخه شایدم نیومدن

 

 به ملا می گن اگه همه ی دنیا رو بهت بدن چکار می کنی می گه میفروشمش می رم خارج

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 13:32  توسط مجید جمالی  | 

مهربان باش

اینم یه سری نصیحت برا اینکه سال جدیدو بهتر شروع کنیم.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.  

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.  

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.  

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.    

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.  

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.  

نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.  

بهترین های خود را به دنیا ببخش، حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.  

 

و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.



+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 1:18  توسط مجید جمالی  | 

خداوند.

سلام بچه ها گفتم الان که روز آخر ساله بد نیست با خوندن این متن کمی به سال گذشته فکر کنیم و البته آینده رو قشنگتر ببنیمو بهتر شروع کنیم...

سالی سرشار از موفقیت رو برای همه ی دوستان آرزو میکنم...

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت...


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 1:12  توسط مجید جمالی  | 

چرخه؟شروع دوباره؟

بر طبق نظریات پیچیده ی ریاضی و بر اساس اونچه که بسیاری از منجمان بزرگ تشخیص دادند و بر طبق تمامی آداب و رسومهای تمام ملت ها از همون خیلی خیلی قدیما تا الان وقتی که یه سال تموم میشه یه سال دیگه شروع میشه!خوب حالا سؤال اینه که چرا سال اصلا بیاد تموم بشه؟اصلا سال یعنی چی؟اصلا چرا باید سال نو رو جشن بگیریم.چرا برای جدید شدن سال خوشحالیم ولی برای تموم شدن سال گذشته ناراحت نیستیم؟یا چرا اصلا برعکس نیست که برای شروع سال جدید ناراحت نباشیم؟

خوب خیلی سالها قبل اجدادمون یعنی منظورم اینه که اجدا اجداد اجداد....اجدادمون حسابی مشغول زندگی(البته اگر بشه اسم اون چیزی از آدمای اولیه که تو ذهن ماهاست زندگی گذاشت)و شاید همون موقع ها که تازه داشتن کشف میکردن که اتیش چیه یهو فهمیدن مثل اینکه سرد و گرم شدن هوا یه دوره داره.بعدا که عقلشون بیشتر رسید تازه فهمیدن که میشه این مدت رو یه جوری اندازه گیری کرد.خلاصه هی پیشرفت کردن و هی پیشرفت کردن تا اینکه احتمالا با سعی و تلاش خیلی زیاد فهمیدن که 300 و خورده ای روز میکشه که این دوره تموم میشه.دیگه احتمالا همنیجوری بر حسب سلیقه هر کسی تو هر جایی که بوده یه اسمی رو این چیز جدید کشف شده گذاشته!هر کی زورش بیشتر بوده!مثلا یکی اسم باباش رو گذتاشته،یکی اسم اسبشو و یکی اسم بچشو و یکی اسم سگشو(!) و ... . ما که کاری به اینا نداریم ولی ماها بهش میگیم "سال".همونطور که اونا درست فهمیده بودن سال یه خصوصیت مهم داشت.اون هم این بود که هر سال شبیه سال قبل بود.البته از یه سری جهات.خوب شاید اونا نمیدونستن دقیقا چیا جدید میشه و چیه قدیمی میمونه.ما هم درست نمیدونیم!

 ولی ماها مطمئنا بیشتر از اونا میدونیم.میدونیم که خود عید پایه و اساس تغییره و فقط یه نامگذاری برای رد شدن یه دوره نیست.عید برای ما 15 روزی هست که جیب همدیگه رو هر جور و با هر ترفندی که شده خالی میکنیم.15 روزی که میریم خوش گذرونی و تلپ میشیم خونه ی یکی از فامیلای فلک زدمون اینقدر تلپ میمونیم تا بیچاره از اینکه اون زودتر نرفته مسافرت عیدی به خودش فحش حواله کنه.15 روزی که در اون بعد از 1 سال دوباره همدیگه رو میبینیم.15 روزی که انواع احساسات زنده میشه اعم از نفرت،کینه،حسادت،رقابت،خشونت،تفکر!!!(البته برای نقشه کشیدن و پوز یکی رو به خاک مالوندن)و در برخی از موارد نادر(خیلی هم نادر نیست،قدیما نادر بود)احساس عشق!(از خصوصیات دیدارهای خوانوادیگه دیگه!).عید برای ما دست آوردهای دیگه هم داره.بعد از عید میتونید این دست آوردها رو بشمارید و ببینید.مثلا اینکه حال چند نفر رو در کل گرفتید یا اینکه چند نفر حال شما رو گرفتن و محسابه کنید که سال بعد چند نفر تو لیست سیاهتون قرار میگیرن.یا اینکه ببینید چقدر عیدی گیرتون اومده(عیدی میگیرید؟؟؟) و یا حتی بهتر از اون اینکه چند نفر رو تیغیدید.یا اینکه ببینید...

این جریانات شاید به نظر برسه که فقط تو جمع فامیل اتفاق میفته ولی در اعترافی سخت و جانکاه باید بگویم که این ها همه جا هستند.در ادارات،شرکتها،تو تاکسی،اتبوس،کف خیابون،خوابگاه و حتی دانشگاه و کلاس!!!

سال جدید معلوم نیست چی با خودش داشته باشه.حاشیه های بیشتر؟از بین رفتن و تموم شدن دعواها؟شاید هم سال جدید قصد داره که به معنی واقعی یه دوره رو به رخمون بکشه و همه چیز دوباره تکرار بشه!دعوا!قهر!حکاکی!ناراحتی!... !اما امیدی هم هست که بخواد به معنی یه شروع باشه همونطوری که خیلی ها تو نظرشونه!همونطور که به بهار تشبیهش میکنن.بهار مگه چجوریه؟ اون هم تو یه جایی مثل کرمان!تابستون که بعد از بهاره همه جا میشه مثل جهنم.از سرسبزی و اینا خیلی خبری نیست.پاییز که میشه اگر درختی برگی داشته باشه میریزه و همه چی رو به زوال میره.تو زمستون دیگه سرما و سوز و باد و برف(اگر بیاد!)همه چیز رو تو دستش میگیره و سرما به همه چی حاکم میشه.سرمایی که تا مغز استخون آدم نفوذ میکنه و هیچ جوری هم نمیشه از گیرش در رفت.اشک آدم رو در میاره خصوصا وقتی که از خوابگاه میزنی بیرون برای کسب علم و دانش(!)و همچین که میری بیرون یه باد سرد زمستونی همه ی آروزهای گرمت رو سرجا مینشونه.

اما ادامه داره.دوام میاریم تا اینکه میریم خونه برای گفتن یه سلام حسابی و با شکوه به بهار(البته اگر واقعا بخوایم همه چی خوب پیش بره).دیگه از اون سختی ها و نا امیدیها خبری نیست.بهاره!سبزه ها در اومده!همه چی تازست. همه چی داره از نو شروع میشه.بوی طراوت و سرسبزی که همه جا پیچیده دماغ آدم رو پر میکنه.واقعا همه چی جدید میشه.فکر میکنیم که همه چی جدید شده.باور داریم که میتونیم از اول شروع کنیم.و این عید برای ما شروع یک دوره ی تکراری نیست بلکه شروعی دوبارست......................البته در ذهن ما!

حالا از این به بعدش دست خودمونه که چه کار کنیم.بهار کار خودش رو کرده.فرصتی داده که از اول شروع کنیم.بهاره دیگه.کارش همینه.همیشه میاد و از دوستی و امید و دوست داشتن و اینا حرف میزنه.مثل تابستون نیست که چنان بزنه زیر گوشت که تا عمق روحت آتیش بگیره و یا اینکه زمستون نیست که وقتی میخوری زمین و اگر هم دست و پات نشکسته باشه چنان باد سردی بهت تو صورتت که دیگه رغبت نکنی از جات تکون بخوری یا پاییز نیست که زیبایی برگای قرمز و نارنجی در حال ریختنش آدم رو گول بزنه،فکر کنی که چقدر همه چی قشنگه اما یه روزی فقط با یه باد همشون میرن و دیگه چیزی از قشنگیشون نمیبینی.بهار مثل هیچ کدومشون نیست.

بهار کیه؟بهار یه سبزپوش همیشه آماده برای تغییر و صلح دوست و یه کسیه که میخواد تو رو کمک کنه که یه نیم قدم هم شده به هدفی که داری نزدیک تر شی.بهار همونی هست که دوست داره به تو خیلی چیزا یاد بده.بهار اونی هست که میخواد به تو بگه خودت باش.میخواد بگه فکر کن.میخواد بگه کینه رو بریز دور.میخواد بگه دوست باش،آدم باش،انسان باش(و سرشار از احساس).میگه که دلتو دریایی کنو و روحت رو آسمونی.

اما من که میگم بیخیال این شاعر بازیا.بابا ولــــــــــــــش کن.ما رو چه به تغییر و لوس بازیو و چشم و گوش باز کردن و پند و نصیحت و ... . اگر خیلیم به خودت زور وارد کنی و حرفت رو تو گوشمون بچاپونی نیومده از اون ور میره بیرون.ما همون بهتره که به کار خودمون برسیم.بزنیم همدیگه رو تیکه پاره کنیم،بتیغیم،شیره بمالیم،پوزه به خاک بمالیم،حال بگیریم،ضد حال بزنیم،بپیچونیم،رد بزنیم،جار بزنیم،آمار بگیریم،آمار بدیم،حرف بزنیم،حرف بسازیم،دو در کنیم و ... خلاصه نمونه ی یک بزرگ شده در چنین جوی باشیم.نه ما!همه همینجورین.خوب ما چرا نباشیم؟سیستم کلاه برداریه!کلاه گذاشتن،سیستم اصلا کی گفته کلاه داره.کلاه مال اون موقع ها بود که ملت محترم به احترام دیگرون کلاه از سرشون برمیداشتن!خلاصه اینکه کلاهی هم بالا سرمون نیست که معلوم شه داریم کلاه میذاریم و برداشت میکنیم.بقیه هم که دنبال همینن یه ملتی سرش بی کلاه بمونه و بزنن لته پارش کنن.

از کلاس نگذریم اینکه کلاس ما هم تنها یه نمونه ای 43 نفری از جامعه ی 70 میلون نفریه.بهاره.همه جا داره سبز میشه.بوی سرسبزی و صلح و دوستی رو میشه شنید.قدرت در دستان شما.انتخاب حق شما.

ای ملت شما چکاره اید؟

یک چرخه؟یا یک شروع دوباره؟

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 16:22  توسط عباس رهامی  | 

AUTO EXPRESS

دست اندر کاران طرح:سعید حسین زاده و فرشید ذوالعلی

سال نو مبارک

آنچه در ادامه می خوانید

BLOOD HOUND یک موشک زمینی

نسل جدید پورشه کاین در ایران

لامبورگینی ریونتون

تاریخچه پژو

322 کیلومتر در ساعت با هایابوسا

سریعترین خودروی دهه 60 میلادی

و  آیا می دانید..؟

Lamborghini Reventon


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 20:4  توسط نویسنده ی مدعو  | 

Cancel or not

Cancel or not?this is not a joke!

اگر خوانندگان محترم یادشون باشه چند وقت پیش یکی از نویسنده ها مطلبی گذاشت در مورد اینکه:"به نظر شما چه مطلبی به وبلاگ اضافه بشه خوبه" و البته کسی هم چیزی در موردش نگفت.حالا یه پست میذارم و امیدوارم این دفعه کسانی که این مطلب رو میخونن واکنش نشون بدن.

اگرچه توی این کلاس دعواها مشکلات زیادی هست ولی میشه همه ی اینا رو تا حدی بهتر کرد.شاید در آینده بشه بهترشون کرد.شاید این وبلاگ نمونه ی بارزی از این همه ناهماهنگی و اختلاف بین بچه ها باشه.این وبلاگ خیلی خاطرات رو با خودش داره.از همون اولی که بوجود اومد.خاطرات مختلف که میتونه یادآور روزهای زیاد و آینه ی آنچه در کلاس داشتیم باشه.

در تمام لحظات نویسنده ها(شاید هم فقط یه سری از بچه ها)داشتن خاطرات و اتفاقات مشترکمون رو در وبلاگ ثبت میکردن.روز اولی که همه گفتن چرا اسم وبلاگ کیمیا نیوزه!روزهای بعد که نویسنده ها دونه دونه اضاقه شدند.بین دو ترم که نویسنده ها سعی میکردن برای ترم جدید مطالب مفیدی مثل نحوه ی انتخاب واحد و ... برای بچه ها جمع آوری کنند.توی عید که بازدید کم شد ولی وبلاگ داشت به کار خودش ادامه میداد.بعد از عید که شاید شور رفتن به جشنواره ی حرکت همه رو گرفته بود(شاید اگر میدونستیم جشنواره حرکت دقیقا چیه رفتار متفاوتی داشیتم و خیلی راضی کننده تر شرکت میکردیم).باز هم تعدادی نویسنده اضافه شدند.همه چی خوب به نظر میرسید.تابستون شد و چیزای جدید برای وبلاگ در نظر گرفته شد.به نظر میرسید که برنامه ای داره و داره طبق اون پیش میره.کم کم بحثهایی درش بوجود اومد و خیلی ها شرکت کردند و خیلی چیزها گفته شد و خیلی چیزها شنیده شد.اینجاها بود که شاید کم کم ناراحتی هایی بوجود اومد.شاید همینها بود که باعث شد دیگه وبلاگ یه مکان آزاد نباشه!!!آزادی ازش گرفته شد.شاید نکته ای که یک وبلاگ یا یه جمع مجازی رو مهم میکنه همین باشه که هر کسی میتونه اون چیزی که نو ذهنش هست رو بدون هیچ محدودیتی بگه و در واقع نظر واقعی خودش رو بگه.اما ویژگی اصلی وبلاگ از بین رفت.تابستون تموم شد و در حالی که خیلی مشکلات کوچیک بزرگ شده بودند به دنیای غیر مجازی(!)راه یافتند.برای شروعی دوباره انرژی زیادی لازم بود چون خیلی چیزهای شاید کوچیک با تلاشی بزرگ و صرف انرژی زیاد به چیزهای خیلی بزرگ تبدیل شده بود و اون موقع قادر نبود که بگه"شما خودتو ناراحت نکن".به همون اندازه که انرژي صرف شد برای از بین بردن چیزا دوباره باید انرژی صرف میشد برای ساختن و کوچیک کردن مشکلات کوچیک!شاید شد،شاید هم نشد!این معلوم نشد.ولی حالا دیگه شاید معلوم بشه.و حالا که داریم به عید نزدیک میشیم شاید انگیزه ی خوبی باشه برای دل تکونی و کوچیک کردن مشکلات کوچیکی که یه زمانی کوچیک بودن و ما خودمون بزرگشون کردیم.شاید ...

و در یک کلام:

به نظر شما آیا این وبلاگ ارزش وجودی دارد؟آیا به نظر شما بقای عمر این وبلاگ اهمیت دارد؟آیا با باقی موندن این وبلاگ موافق هستید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 12:51  توسط عباس رهامی  | 

کاریکاتور...!

به دلیل اینکه به نظرم خیلی حرفایی که میخوام بزنم رو نمیشه بزنم(حالا یا به دلیل طولانی بودن یا به دلیل سختی بیانش یا به هر دلیل دیگه)براتون چند کاریکاتور میذارم تا شاید بتونم اینجوری یه سری از حرفایی که میخوام رو بزنم.و مطمئن هستم که این حرفا حرف خیلی از شماها و همینطور آدمای با سطح درک و شعور بالا هست که اگر نبود این کاریکاتورها هم هرگز کشیده نمیشد و اگر مخاطبان با درکی مثل ماها نبودند این کاریکاتورها هرگز به نمایش عموم نمیرسیدند و پرطرفدار نمیشدند و شاید اصلا همون اول برای همیشه صدای کاریکاتوریستا در گلو خفه میشد!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت 20:31  توسط عباس رهامی  | 

دل تکونی!!!


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ترم ۱ شروع شد،با درسایی مثل ریاضی ۱ مشکل داشتیم.یه سری ریختند.بادرس فیزیک ۱ مشکل داشتیم،یه سری هم اونجا ریختند،البته بیشتر اونایی که با اساتید بزرگواری مثل لنگری و جعفریان(جعفر...)داشتن!یه سری هم که داشتن از آشنایی می افتادن!حالا هر کسی یه جور از گیر اون هم در رفت.یکی رفت پیش استاد و یکی دیگه هم برای استاد شعر برد و یکی دیگه .... بالاخره درست شد.اون موقع نمیدونستیم که ما یکی از بدترین نمره ها رو توی آشنایی گرفتیم!الان که ترم چهار هستیم تازه معلوم شده که یکی از مزخرفترین نمره ها رو ماها داشتیم!خوب این که چیزی نیست، استاد موسوی هم بهمون گفت بدترین کلاسی بوده که تا حالا داشته!به قول سالارکیا:"انصافا دستش درد نکنه این آقای موسوی".حقیقتو گفت.این پایان آبرو ریزیهامون که نبود.رسیدیم ترم ۲.دوباره یه چیزی شبیه همین ماجرا ها برای درسای ترم ۲ مون اتفاق افتاد.البته همراه با افتخاراتی هم بود.با یه چیزی مثل کلمه ی "جمع منتاقضین"شاید بشه توصیفش کرد.مثلا تو یه درسی مثل موازنه ماکسمون خیلی پایین بود ولی وقتی ترم قبل بچه های شبانه نمره هاشون اومد دیدیم که در کل بد هم نبودیم!لااقل فقط چند تا افتاده داشتیم که اوناهم تعدادشون به انگشتای دست هم نرسید.اما خوب تو معادلات و ریاضی ۲ هم دوباره همینجور شد.نمرات خوب تو م.شیمی ها پیدا نشد که نشد ولی نمره ی در حد له شده هم نداشتیم.هر چی که بود و نبود رسیدیم به ترم ۳.ترم ۳ اما دیگه این خبرا نبود.مثل اینکه بچه ها استعداداشون ییهو شکوفا شده باشه!نمره رفت بالا،بالا،بالا.البته بین خودمون باشه که استادا هم خوب با ماها کنار اومدن!دیگه درسا رفته بودن تو بخش خودمون.دیگه حداکثر بچه ها ۲تا درس با یه سری بخشای سخت گیر مثل ماهانی داشتن.گفته بودن که بخش خوب نمره میده اما کسی شاید فکرش رو نمیکرد که یکی مثل استاد قادر بیاد و ۳ نمره به همه بده(البته استاد خودش بارها سر کلاس گفته که به بعضی از بچه ها ۲ نرمه داده نه ۳ نمره!).البته از اون طرفش هم بود.شاید اون بچه هایی که ریاضی مهندسی داشتن فکرشو نمیکردن که استاد بختیاری که ظاهر مهربونی داشت بزنه دهن ملت رو سرویس کنه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 17:31  توسط عباس رهامی  | 

عشق ریشه ی تمام موفقیت هاست

مصاحبه باآقای رشید پور مجری تلویزیون

 همه ان را به عنوان یک مجری انگزشی تلویزیون میشناسند,اما پس از  خواندن این مصاحبه می فهمید که رشید پور یک معمار ,خلبان ,کارگردان,نوسنده وسردبیر روزنامه و فارالتحصیل زبان انگلیس است ودر همه این موارد تا حدی تخصص دارد جدای از اینها او یک مجری انگیزشی اما متفکر است با مطالعاتی که داشته می توند ساعت ها باشما درباره موضوعی صحبت کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 9:26  توسط فاطمه اکبری  | 

آقا/خانم،لطفاَ موبایل خود را سر کلاس سایلنت نکنید!

یه عکس از شاهین نجفی

به دنبال جریان آهنگی که معمولا سر کلاس ترمو۲ توسط یکی از گوشیهای بچه ها پخش میشه،تصمیم گرفتم پستی در این رابطه بگذارم.

اولین بار که سر کلاس ترمو۲ این آهنگ رو شنیدم به جای اینکه مثل همیشه نسبت به صدای زنگ موبایل که حواس آدم رو از همه چی پرت میکنه شاکی بشم،خوشحال شدم و کلی برام جالب بود.آهنگ آغازینش واقعا به نظرم معرکه میاد.خیلی قشنگ بود.باید این رو هم بگم که قبلا این آهنگ رو یکی دو بار شنیده بودم.هر کسی نظری داره ولی لابد اون نفری هم که این آهنگ رو گذاشته همین نظر رو داشته.در هر صورت دست همون کسی که همیشه زحمت میکشه و یادش میره گوشیشو سایلنت کنه یعد بیاد سر کلاس درد نکنه.ما رو هم به فیض رسوند!

اما اگر کسی هست که نمیدونه اون آهنگ چیه و در مورد چیه و کی خونده و .... این پایین رو بخونه تا کامل بفهمه:

این شعر از اشعاری هست که در مورد فقر و تنگدستی و ... سروده و توسط شاهین نجفی(رپر معروف که معمولا اشعارش پر از انتقاد و البته معمولا سیاسی هم هست)خونده شده.

موضوع شعر مقایسه ی ساده بین یه فرد از طبقه ی متوسط جامعه با بچه های و مردم طبقه ی محروم هست که به صورت پند و نصیحت از طرف دایی به سارینا-یه دختر از قشر متوسط جامعه- بیان میشه:

تو تو تخت خودت خوابیدی و راحتی ... غذات یه وقتی داره و خوابت ساعتی
مدرسه میری و شانست واسه زندگی ... بالاس نمیشه ردش کنی دایی سخت نگیر
یه بابا داری که مث شیر پشت سرت .... مامانی که قلبش با قلب تو می تپه
حالا بزرگ تر می شی و می بینی زندگی .... چطور آدم و خم میکنه دایی سخت نگیر
دایی قدر اون چیزی رو که داری داشته باش ... زندگی مث رنگ و قلم و تو نقاش
هر جور رنگش کنی همون جور میمونه .... نشه جغد شومی تو بومت بخونه
نشه سفیدیه چشمات یه روز خون بشه ... نشه صورت قشنگت گلگون بشه
دایی یاد بگیر همه چی رو تجربه کنی ... ولی تو بعضی راها دیگه برگشتی نیس
به هر دستی که دس دادی دست تو بپا ... دایی بترس از گرگای آدم نما
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... .. .. .. ..
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
اگه نخونی و ندونی پس زود خام میشی ... سرتو بالا نیگه دار نشه رام شی
نگی روسری روسرت محدود شدی ... حدود و تو تعیین می کنی زندگی یعنی
زندونی که آزادیت دست خودت ... مگه کوه و میشه به بند کشید دایی
سارینا بیا ببین داییتو دوباره ... گلی که ساخته امروزفقط یه خار سارینا قصم همیشه گریه داره سارینا سارینا سارینا
نشه اخم کنی به اون دختر بچه ای ... که گلی داره تو دستشو می خواد بهت بفروشه روبرگردونی و با خودت بگی فرق داری ... حتما آره فرق داری دایی
اون یه بچه کارگره از پایین شهر ... فقر و ترس و سیاهی همراهشن
باباش معتاد دایی ببین صورتشو ... جای سرخ سیلی سرد پدرشو
فقط نه سال داره تو مدرسه نیستو ... طعم تلخ کارو به دوش کشیده و
گلی که پرپر میشه تو دست مشتری ... اون گلی که با تلخی ازش می خری
واسه اون گل نیست یه لقمه نونه ... ضامن اینکه کتک نخوره تو خونه
نپرس تقصیر کیه خودت می فهمی ... نپرس قصه اش طولانیه دایی زمین
پر از آدمایی که کار میکنن و یه عده ای ... فقط پول دارن یه مشت عقده ای
که از کار کارگرا کاخ ساختنو ... چه کسایی تو این راه جون باختنو
این چیزارو به دیگرون بگی بهت میخندن ... آخه زشتیم عادت میشه واسه آدم
ولی تو قصه ی خودتو بکش نقاش ... بزار هر کی هر چی هس باشه تو خودت باش
سارینا بیا ببین........
در آخر بگم که این پست صرفا جهت این گذاشته شد که یه تنوعی شده باشه و یه شعری هم به این بهانه گذاشته باشیم و یه گریزی به واقایع کلاسیه زده شده باشه!
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 20:5  توسط عباس رهامی  | 

با سلام.باتوجه به اینکه احساسیدم که مدتیه بروبچس نظر نمیدن مطلب نمیذارن و... تصمیم بگیرم که یه مطلب بذارم(همین که دارین میبینین) و ازتون بخوام که بگین دوست دارین چه مطالبی تو وبلاگ باشه که نیست.خلاصه رودربایستی نداشته باشین.هرچه میخواهد دل تنگت بگو.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 18:10  توسط نویسنده ی مدعو  | 

شایعه سازی

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد.

بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی

که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی

شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده

و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا

از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای

نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شدولی

این کار را کرد.

فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا

پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی

جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به

سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه

سازی دست برداری.


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 14:42  توسط مجید جمالی  | 

استاد یا استاد

قبل از اینکه برم مدرسه در مورد مدرسه خیلی چیزا میشنیدم.یکی میگف خیلی مدرسه خوبه و اون یکی رو هر وقتی که از مدرسه میومد گریون میدیدم!تا قبل از اینکه برم مدرسه نفهمیدم مدرسه چجور جاییه.بالاخره این عدد هفت برای سن من هم اعمال قدرت کرد و به هر ناچاری ای که بود من هفت ساله شدم.دیگه میخواستم و نمیخواستم باید میرفتم مدرسه.از اون دسته نبودم که از مدرسه بدم بیاد،البته تا قبل از اینکه برم مدرسه!روز قبل از مدرسه با چهره ی خوشحال راه افتادم که برم مدرسه که "علم"یاد بگیرم و به "مملکت خویش"خدمت کنم و آدم خوبی بشم و بقیه رو هم خوب کنم!همچینی که روز اول مدرسه تموم شد از این رو به اون رو شده بود،هم تفکرم و هم چهرم!روز دوم انگار که داشتن از خونه مینداختنم بیرون،دیگه قصد کرده بودم که برم دنبال شغل محبوب نون خشکی !۲-۳ سالی که گذشت و به اوضاع مزخرف مدرسه عادت کردم فهمیدم که فقط من نیستم.بعدا تر که بزرگتر شدم و عقلم اینقدر رسیده بود که حرفای قلمبه سلمبه بشنوم،دیدم همه میگن این معلمای مدرسه خوب نبودن و بچه های بدبخت بیچاره رو از مدرسه فراری کردن!

این وضع توی همه ی دوران مدرسه ادامه داشت،گاهی شدید تر و گاهی هم ضعیف تر،بالاخره به سال سوم دبیرستان هم تموم شد.به نظر میومد دوران اسارت سر اومده باشه.از بقیه میشنیدم که میگفتن این از حالا به بعد دوران آزادیه!اون یکیو میدیدم هر روز اول صبح که از خواب پا میشد یه فریاد آزادی سر میداد و میومد مدرسه!دیگه دبیرها هم مثل قبلا بی رحم و مروت نبودن.اما همچنان با بی رغبتی اکثریت دبیرها برای درس دادن مواجه بودم.رسمی،خشک و ... .شاید فکر میکردم دانشگاه خوب باشه.بقیه میگفتن جای با حالیه.بقیه رو میدیدم همین که اسم دانشگاه میومد وسط غرق در تخیلات میشدن،به به چه استادای خوبی!چقدر هم که ما داریم علم یاد میگیریم.داریم میشیم یه کسی برا خودمون.میشستن انتخاب میکردن که حالا مهندس بشیم یا دکتر؟ اما همین که از غول بی شاخ و دم کنکور رد شدم دیدم  دیگه نه کسی میگه دانشگا خوبه نه کسی میگه ما کاره ای هستیم.بدتر از قبل نبود ولی بهتر هم نبود.در جرگه ی انسانها هم به حساب نمیومدیم!هر کی از راه میرسید و هر کی رو که هر جا میدیدیم از ما مهم تر بود و بالاتر و قلدرتر و گردن کلف تر و با نفوذتر و ما از هر کسی که قابل تصور بود بدبختر و تو سری خر تر و .... !

دیگه به این وضع عادت کردیم!هر کی به همون اندازه که بد بخت بود عادت کرد.شاید یه بچه ی صنعتی شریفی به چیزایی که ما عادت داریم عادت نداشته باشه ولی مطمئنا ما هم به یه بدبختی هایی که اون داره دچار نیستیم و عادت نکردیم!اما هر چی باشه میدونم که ما هم آدمای ناچیزی هستیم!استاد که بالا سر آدم نیست!میاد تو کلاس که فقط بابتش پول بگیره.کسی که مشاوره نمیده،یه مشتی اونجا نشستن و میگن که شما هر کار خواستی بکنی ما پشتتیم،راهنماییت میکنیم،اما والا فکر نمیکنم کسی چیزی دیده باشه تاحالا.خلاصه نه از استاد و نه از امکانات و نه از هیچی دیگه تو دانشگاه هم چیزی نصیبمون نشد.شاید اشکال از ما باشه که دانشجو نما (بزنید...بزنید...بزنید گردن این پدر----) هستیم!شاید هم استادا استاد نیستن.شاید استاد استادامون خوب نبودن،شاید سیستم آموزشی بده،شایدم سیستم اقتصادی،یا مثلا اجتماعی،فرهنگی،هنری،ورزشی،اقتصادی،سیاسی و ... .اصلا شایدم تقصیر این آمریکا و انگلیس باشه،از همون روز اولی که رفتم مدرسه و حتی اون موقعی که از معلم کلاس اول ابتداییم کتک میخوردم این آمریکا و انگلیس بودن که چوب لای چرخ ماها میکردن!آره دیگه تقصییر اوناست.خوب پس مقصر هم پیدا شد!بریم پدرشونو در بیاریم.

فردا تعطیل عمومی....فردا همگی کف خیابونا.......همه بگن....شعار ملت ما/مرگ بر آمریکا(و البته انگلیس به همچنین)

اما تو این بین میشنیدم که یه سری هستن که اینجوری نیستن.باحالن.همین الان هم میشنوم!ما دانشگاهیمو و اونا هم دانشگاه.تازه قبلا هم همینجوری بوده!آدمای با حال بودن تو مملکت ولی خوب یا بی حال شدن،یا حالشون گرفته شده ،یا حالی به حولی شدن،یا ضد حال خوردن یا اینکه کلا برای همیشه از حال رفتن و ترجیح دادن برن زیر خاک!

میخونی و میبنی تو هم حالت گرفته میشه!دیگه زیاد نمیگم.فقط ببینید:اند(End)صمیمیت و این حرفا...

 

 

همه میشناسیدش.....شفیعی کدکنی تو کلاس درسش

حالا شما بگید این استاده یا اونایی که ما تا حالا تجربه کردیم؟

+ نوشته شده در  جمعه 13 اسفند1389ساعت 15:58  توسط عباس رهامی  | 

نیم نگاه به مهندسی شیمی(5)_distillation towers

abas1.jpg

طراحی سینی ها(tray disigns)

هر سینی(plate) به منزله ی یه برج(column) کوچیکه چون که هر کدومشون قسمتی از کار جداسازی(separation) رو انجام میدن.به خاطر همین میشه گفت که سینی(plate) ای بهتر عمل میکنه که درجه ی جداسازی(separation) بیشتری داشته باشند و به طور کلی درجه ی جداسازی(separation) برج(column) به طراحی سینی(plate)ها بستگی داره.سینی(plate)ها بر دو اساس طراحی میشوند.

پخش کردن(distribution) مایع(liquid)، پخش کردن(distribution) کردن بخار(vapour) روی سینی(plate) ها و این به خاطر اینه که پخش(distribution) هر چه بهتر و تماس بیشتر مایع(liquid) و بخار(vapour) باعث جداسازی(separation) بیشتر و بیشتر میشه و بنابراین با تعداد سینی(plate)های کمتری میتونیم به درجه جداسازی(separation) مورد نیاز برسیم و همه ی اینها یعنی اینکه.......صرف انرژی و پول کمتر برای رسیدن به درجه ی جداسازی(separation) مطلوب.

       Spray distributor     Gravity distributor

از این به بعد مطالب کوتاهتر ولی سعی میشه که با کیفیت بالاتر گذاشته بشه.پس:

منتظر نیم نگاه بعدی باشید...

+ نوشته شده در  جمعه 13 اسفند1389ساعت 11:4  توسط عباس رهامی  | 

auto express

دست اندرکاران طرح:سعید حسین زاده و فرشید ذوالعلی

فورد شلبیGT500

فورد موستانگ یک خودروی اسپرت آمریکایی است که نخستین بار در سال ۱۹۶۴ عرضه شد واز آن روز تا کنون چندین نسل از این خودروی منحصر به فرد روانه بازار شده است.در حال حاضر قویترین مدل موستانگ،مدل شلبی GT500است.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 9:59  توسط نویسنده ی مدعو  |